تبليغاتX
بی خیال این عشق محال
 

 

         تعطیل شد....

         فقط همین.

         خدا نگهدار همه.

                                                       شیدا 

+ نوشته شده در  Sun 7 Oct 2007ساعت 0 AM  توسط مگه مهمه؟ | 

             

                 ****   باران   ****

 

باران روحم را شست

برگهاي درختان را.....

قطره قطره اب

دوباره جوان شدم.

سبز...زرد...نارنجي...

ورق مي خورم.

....... سالهاست باران

مي بارم..........

كوچه كوچه خيس

امدنت را ته ميكشم.

سبز نميشوم .

باران هم كه ببارد...

مي بندم

پنجره را

چشمهايم را هم.............

 

 

 

                                                                                       ۸۱/۴/۱۶

                                                                                           شيدا

               

+ نوشته شده در  Sat 22 Sep 2007ساعت 11 PM  توسط مگه مهمه؟ | 

اينجا ايستاده ام...سر در ميان دستان

رويم را به ديوار ميگردانم...

حالا كه او رفته

توان ادامه ندارم

                    حس ميكنم پاهايم نميكشند

همه جا مردم خيره ميشوند

                    هر زمان و هر روز

ميتوانم ببينم كه به من ميخندند

                    و ميشنوم كه ميگويند:

                 "  هي......بايد عشقت را پنهان كني.

                   بايد عشقت را نهان كني"

چگونه ميتوانم بكوشم؟

       توان چيرگي ندارم

           ميشنومشان

                 ميبينمشان

                      از جائي كه هستم.

چگونه ميتوانست به من بگويد:

          "عشق راهي مي يابد"

همگيتان اي دلقكان گرد اييد

بگذاريد بشنوم كه ميگوئيد

                        "هي...بايد عشقت را پنهان كني

                          بايد عشقت را نهان كني"

 

                         جان لنون

+ نوشته شده در  Mon 13 Aug 2007ساعت 5 PM  توسط مگه مهمه؟ | 
 

                                 مادر اسمان مني.........

                                 مهتابي و ستاره باران..........

                                 و گاهي باراني. 

              

                                                 

مادرم روزت مبارك

                                        روزت مبارك مادرم

 

 

+ نوشته شده در  Wed 4 Jul 2007ساعت 10 PM  توسط مگه مهمه؟ | 
 

  بارها در زندگي لحظاتي را تجربه كرده ايم كه تلخ وغمبارند.

  بارها فرياد كشيده ايم خدايااااااااااااااااااااااااااااااا.....چرا؟ ....به كدام جرم؟

  كاش ميدانستيم به كدام گناه ناكرده مجازات شده ايم. خداي خوبم..................

  كاش به دلم رحم  ميكردي.نميدانم تا كجا تحمل دارد.

  مپرس از دلم........

  مپرس از دلم.....من دلم گرفته بود.

  غربت تمام سالهاي زندگي مرا شكسته بود.

  اشتياق لمس خاطرات كودكي.... بغض گريه بر لبم نشانده بود.

  خيره شد به سوي اسمان دو چشم من

  اسمان قدر چشمهاي مادرم گرفته بود.

  زندگي پر زلحظه هاست...لحظه هاي سبز و زرد....ابي و بنفش

  سهم لحظه هاي من ولي رنگ تلخ غصه بود.

  ساده باشيم....

  ساده باشيم و قناعت بكنيم به همان اواز بي روح كلاغ

  كه قناري دست وپايش كنج زندان بسته بود.

  نگذاريم كه زنگار ريا پر كند ائينه دل را

  نگذاريم كه ائينه نگويد رازش

  كه همان پير صداقت به خدا ائينه بود.

  من كه رفتم.......من كه رفتم تو بمان اي بهترين

  رفتنم را عشق تو تنهاترين بهانه بود.

                                                                                        شيدا     ۴/۸/۷۸

   

+ نوشته شده در  Sun 6 May 2007ساعت 1 AM  توسط مگه مهمه؟ | 
۳ سال پيش در چنين روزي...........پنجم دي ماه ۱۳۸۲.................ساعت ۵:۳۰ صبح.......فكر نميكنم از ياد كسي رفته باشه........خبر وحشتناك تر از اون چيزي بود كه تصور ميشد......... خداياااااااا خداي مهربان من چقدر بد كه ادم در زندگيش يه همچين روزهائي رو تجربه كنه... تمام اندوهم از اين بود كه نميتونستم كمكي رو كه دوست دارم انجام بدم.خداي خوب من خيلي سخته كه بدوني كيلومترها اونطرفتر كساني از سرما به خودشون ميلرزن و تو كنار بخاري لم دادي و چاي داغ ميخوري....خدايا ۳ سال گذشته...و من هنوز باور ندارم كه اين خواست تو بوده...كه تو در اون صبح سرد و وحشتناك ناگهان تصميم گرفتي اين گونه.......... ناغافل....من كه بنده ناچيز توام برايم گفتنش سخت است.هر روز دارم ميگم اي خداي خوب من ....اي خداي مهربان......و هر روز به اين يقين نزديكتر ميشوم كه چقدر نامهرباني.شايد كفر ميگويم...شايد نميفهمم.....شايد مجازاتم كني....امااااااتو خداي مني...اگر تو صدايم را نشنوي اگر دستان بزرگ تو اشكهايم را پاك نكند...اگر در اغوش تو جائي برايم نباشد....پس ديگر چه بگويم....پس بگذار كفر بگويم....فاجعه بم تنها نمونه كوچكي از انتقام بزرگ تو ...نميدانم به جرم كدام گناه ناكرده است.خودت..زندگي را.....عشق را.......هديه ميدهي.وانگاه ناغافل همه را پس ميگيري.كم كم در كرمت ...در بخشندگي ات...شك ميكنم.پروردگار من چقدر احمقانه فكر ميكردم سالها زنده ام..حالا تمام ترسم از اين است ...نكند فردا زندگي چهره ديگري را نشان دهد و من اماده نباشم براي دل كندن.براي خداحافظ گفتن به تمام چيزهائي كه دارم و شايد حتي فرصت يك خداحافظ ساده را هم از من گرفته اي... خداي خوب من اگر تو بيشتر فرصت داده بودي...يكي مثل من شايد فردايش را با توبه اغاز كرده بود...شايد قلب پر كينه اي بخشيده بود تمام داشته هايش را....شايد نامهرباني مهربانتر ميشد....و شايد كودكي فرصت زندگي كردن مي يافت....و ديگر چه بگويم؟؟؟اين است عدالتت؟؟؟؟؟براي مادري كه طفل كوچكش زير خروارها خاك ...نميدانم زنده است يا جسم بي جانش.....خدايااااااااااااااا خداي نامهربانم.........ببين اشكهايم را.........ببين حتي تحمل نوشتنش اسان نيست ...پس چه كردي ؟؟؟؟؟ و چه كشيدند؟  اين روزها غم دستان بزرگش را سايباني كرده بر شهر ويران شده بم بر شهر نخل و خرما...و من اشك را...تمام سرمايه ام را به پايش ميريزم..ميگويند حكمت خداست !!!!!!!!! نميدانم چرا خداوند به ما كه ميرسد حكمش تباهي و ويرانيست....و يا اين گفته سر پو شيست بر بي كفايتيها!!!!!!!!!!!                                                                

                                      خدايا كمكم كن كه باز هم بدون تو هيچم

           

+ نوشته شده در  Mon 25 Dec 2006ساعت 12 PM  توسط مگه مهمه؟ | 

 

      این روزها شاهد از دست رفتن زندگی خیلی از ادمها بودم...پیر و جوون...شرکت کردن در

     مراسمهای چهلم و هفتم و..... باعث شد به فکر بیفتم...خدایا اگه نعمت بودن رو از من

     میگرفتی....چقدر اماده بودم؟؟؟؟ از وقتی ماه رمضون تموم شده حدود دو ماه میگذره ...

     با خودم عهد کرده بودم دیگه نمازم رو بخونم....حالام نه اینکه خیلی بد قولی کرده باشم..

    خوندم.... ولی یه خط در میون....نه اینکه بگم همه چی به نماز خوندنه...ولی وقتی نماز

   میخوندم ارامش بیشتری داشتم.....یا خیلی از کارهای دیگه...حالا یه سوال؟؟؟

   اگه به شما بگن فقط یه ماه دیگه برای زندگی فرصت دارین چیکار میکنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  Wed 13 Dec 2006ساعت 1 PM  توسط مگه مهمه؟ | 

    نميدونم كي بود؟يا كجا؟... فقط يادمه يه جائي خونده بودم اون چيزي كه ما ازش به عنوان تقدير يا سرنوشت نام ميبريم

    يه جورائي حقيقت داره...ميگن قبل از اينكه ما به دنيا بيائيم ...يعني در زندگي قبل از تولد به تمام حوادثي كه ممكنه در

    زندگي مون رخ بده رضايت داديم..ميشه اينجوري گفت كه خدا درمورد تمام مثائلي كه پيش رو داريم چند تا راه جلوي

    پامون قرار ميده كه ما ميتونيم يكي رو انتخاب كنيم البته با اگاهي از ساير انتخابهامون...اينجاست كه سرنوشت يا به

    قول معروف پيشوني نوشت مصداق پيدا ميكنه...واسه همينه كه هميشه ميگن راضي باشيد به رضاي خدا........شايد

    قبولش خيلي سخت باشه....من خودم هنوز نتونستم باور كنم كه ما رضايت داديم به تمام اون چيزهائي كه امروز از

    داشتنش شاد يا غمگين هستيم....و جز خودمون چه كس ديگه اي رو ميتونيم مقصر بدونيم..؟؟؟؟

    راستش از اون روز تا حالا همش با خودم درگيرم.همش فكر ميكنم..يعني كجا؟.كجاي ان سرنوشت شوم؟كجاي ان تقدير

    نافرجام؟؟..كجاي ان پرسش نا عادلانه؟؟...بله نبودن گوهر زندگي ام را از من گرفته اند...مگر بدتر از ان هم

    ميشد؟؟؟؟؟؟ مگر سخت تر از ان هم امكان داشت؟؟؟؟؟ كه من نبودنش را رضايت دادم؟....من......من كه خدايااااااااااااا

    دلم براي تك تك سلولهاي بدنش تنگ شده است.......كجاي زندگي ام اين گناه نابخشودني را مرتكب 

    شدم؟ميگويند:چرااااااا شاد نيستي؟.چرا نگاهت¸كلامت¸ وجودت غمگين است...ميخواهند شاد باشم؟؟؟بخندم ؟؟؟؟......

    بي تو؟............ بي تو مگر ميشود؟؟.... بي تو از زنده بودن سيرم.....زنده هم اما زندگي نمي كنم....چگونه زندگي كنم

    وقتي..........زندگي ام نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

     صدايش را ميشنوم...........مثل هميشه................

               

                         خودخواه...........مغرور.............تقصير تو بود.............تو........

        

+ نوشته شده در  Wed 16 Aug 2006ساعت 9 PM  توسط مگه مهمه؟ | 

نمیدونم بعد از اين همه مدت طولاني الان زمان مناسبي واسه برگشتن هست يا نه.اما ديگه

دست خودم نيست. نميدونم اصلا اينجا جاي مناسبي واسه دردل كردنه يا نه.چون

نميخوام حرفهاي من باعث ناراحتي كسي بشه ….اخه امروز روزيه كه بايد شاد باشيم‘

بخنديم‘ گل و شيريني بخريم‘ تا بتونيم غافلگيرش كنيم.

مثل هميشه ساعتها تو خيابون قدم زدم.خدايا… چي كار كنم.دوست داشتم مثل تمام اون

سالها كاري كنم كه برق چشماش بهم بگه… كه چقدر غافلگيرش كردم…كه چقدر

خوشحالش كردم.بالاخره بعد از ساعتها گشتن و اين پا واون پا كردن تصميمم رو گرفتم.

خريدمش. با يه دسته گل رز و يه جعبه شيريني از همونائي كه هميشه دوست داشت.اومدم

خونه.اخ ……….يادم رفته بود. دوباره برگشتم…شمع نخريدم.

اروم اروم اومدم . در زدم .در همون اتاقي كه توش بود…انگار گفت بفرمائيد.رفتم تو.

ديدم مثل هميشه ‘مثل تمام اين سالها اونجا نشسته و داره نگام ميكنه. انگار داشت ميخنديد.

انگار بازم فهميده بود كه من هيچوقت يادم نرفته.اروم اروم رفتم جلو.دستامو بردم طرفش تا

اونا رو بگيره ……تا مثل هميشه منو بغلم كنه و پيشونيم رو ببوسه……..تا دوباره سرم

رو رو سينه هاش بزاره و من از صداي قلبش بفهمم كه چقدر هيجانزدش كردم.

اما…هنوز همونجوري داشت نگام ميكرد …هنوزم داشت ميخنديد…اما من مثل

هميشه بغض كرده بودم …وقتي بغلش كردم ديگه اختيار اشكام با من نبودن كه يكي يكي رو

گونه هام ميريختن.بوسيدمش…10 تا 100 تا 1000 تا شايدم بيشتر…مثل هميشه صورت

اونم خيس شد..اما هنوزم همونجوري نگام ميكرد و ميخنديد .صورتش رو پاك كردم. شمعها

رو روشن كردم و كادوها رو گذاشتم جلوش…اماديگه چشماش برقي نزد…ديگه نمي

تونست بهم بگه كه چقدرخوشحالش كردم كه روزش رو يادم نرفته بود.

هيچوقت يادم نرفته بود …نه روزش رو و نه تمام روزهاي بي بودنش رو.

هيچوقت يادم نميره …هيچوقت .              مادر روزت مبارك

+ نوشته شده در  Sun 16 Jul 2006ساعت 0 AM  توسط مگه مهمه؟ | 

سلام سلام.....صدتاسلام به همه دوستاي گلم.

ميدونم خيلي وقته به خيلي هاتون سرنزدم....باوركنيد من بي معرفت نيستم.

همون اتهامي كه خيلي هاتون بهم زديد...اين روزا كمتر فرصت مي شه به نت بيام. اما هر وقت كه مي ام تمام وبلاگهاتون رو باز ميكنم و بعد مي خونمشون.

اما خوب زياد فرصت نميكنم بيام نظر بدم.البته تا يه ماهه ديگه بر ميگردم و

سعي ميكنم جبران كنم.

راستش هميشه بهار كه ميشه انگار تمام واژه ها تو ذهن من مي خشكند و چيزي نيست كه بتونم بنويسم...شايد همين موضوع باعث شده كه هيچوقت از بهار خوشم نيومده....چون وقتي حرف نتونم بزنم برم بميرم بهتره.

به هر حال به بزرگي دلهاي قشنگتون منو ببخشين . واين يه مدت تحملم كنيد.

چون اصلا دلم نميخواد اين خلا ونبودن من باعث بشه تمام پلهاي بين ما خراب شه.......از همه دوستاي خوبم كه اين مدت كمكم كردن ممنونم و از همشون هم معذرت ميخوام(قصريخي.بوسه.شب نيلوفري من.نقشينه.بغض گرفته.در تبعيد ابدي و...)تمام كسائي كه فرصت نيست اينجا اسمشون رو بيارم.از همتون معذرت مي خوام و قول قول مي دم جبران كنم.

این شعر هم مال سه سال پیشه.......و دیگر هیچ....در پناه حق باشید 

 

 هميشه يك نگاه بي قرار

پي مسافران ارزو

ز كوچه هاي خاطره

عبور مي كند

 

و يك بغل غزل

پر از ترانه هاي سرخ

تمام حجم غربت مرا

مرور مي كند

 

دوباره نقشي از خيال تو

دراسمان خالي حضور

دودست بادمي كشد

 

و ان نگاه بي قرار

غم غروب عشق را

چه عاجزانه

داد مي كشد.

 

+ نوشته شده در  Mon 17 Apr 2006ساعت 2 AM  توسط مگه مهمه؟ |